کاش هنوز دیر نشده قدر همو خوب بدونیم
نکنه دیر شده تا ابد پشیمون بمونیم
کاش که این جمله هیچ موقع ز یادمون نره
آدمی چه بد باشه، چه خوب باشه، مسافره...
************************
نرو! دستم به دامانت، نگو دیگر نمی آیی
که میمیرم غریبانه، امان از درد تنهایی
حضور التماسم را ببین در خیس چشمانم
بمان با این منِ تنها، در این احساس رویایی
صدای پای دلتنگی! هراس لحظه های من
تویی آرام چشمانم، حضوری بس تماشایی
کویر خشک و طوفانی، پر از رویای بارانم
بزن ای نم نم باران، تو که اعجاز دریایی
بهار من بمان با من، خزان را سخت می ترسم
بمان با من که می پوسم در این زندان تنهایی
**********************
لالا... لالا... بخواب دنیا خسیسه
واسه کمتر کسی خوب مینویسه
یکی لباش همیشه غرق خنده ست
یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه
حالتون چطوره؟
چیه؟
دیگه خبری نمیگیرین؟
فکر کردین میذارم از دستم خلاص شین؟
من حالا حالاها باهاتون کار دارم
كسی دیگر نمی كوبد در این خانه ی متروك ویران را
كسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
من گریان و نالانم
من تنهای تنهایم درون كلبه خویش اما كسی حال من غمگین نمی پرسد
من دریای پر اشكم كه طوفانی به دل دارم درون سینه پر جوش خویش اما كسی حال من تنها نمی پرسد
من چون تك درخت زرد پاییزم كه هر دم با نسیمی میشود برگی ز او جدا ، دیگر هیچ چیز از من نمی ماند نمی ماند نمی ماند
من تنهای تنهایم... همین
********************************
من از دوستانی که هیچوقت تنهام نمیذارن تشکر ویژه دارم
من به اصرار شما دوستان عزیز یه تصمیمی گرفتم
راستش از وقتی که بهم گفتین تا به امروز داشتم دنبال یه متخصص میگشتم
که خدارو شکر پیدا کردم
تازه تونستم شماره شو پیدا کنم
همین روزا زنگ میزنم و ویزیت میکنم
فقط یه کم ترس و لرز دارم
دعام کنین
خورشید را دوست دارم به خاطر وسعت روحش که شب هنگام ناپدید میشود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد...
تقدیر هر چی که باشه
من اول راهو میرم مابقی با خودشه
قسمت...
زندگی حکمت اوست
زندگی دفتری از حادثه هاست
چند برگی تو ورق خواهی زد
مابقی را قسمت...
میدونم چه نتیجه ای داره
هنوزم امیدوار نیستم...
مهراب، ای آنکه نداری خبر از حال دل من
از گردش ایام چه آمد به سر من
من تازه گلی بودم اندر چمن حسن
نشکفته فرو ریخت فلک، بال و پر من
ای همدم شبانه از آن روزها بگو
اینجا به جز منو تو کسی نیست، ها! بگو
چشم تو در تلاطم فریادهاست
نامحـــــــــــــــرم است واژه بیا بیصدا بگو
گفتی دگر به آخر این خط رسیده ایم
گفتم بیــــــا شروع کن، از ابــــــتدا بگــــو
تاریکم ای عزیز، بیا رو به روی من
همچون دریچه باز شو، از روشــــنــا بگـو
از آفتاب و آینه، از آسمان و آب
این نوشخنده های زلال خــــــــــــدا بگـو
این روزها چقدر به بن بست می رسیم
از خاطرات کوچه بی انتهــــــــا بگــــو
ما هردومان تبسم یه زخم کهنه ایم
آن روزها، دوباره از آن روزهـــا بگـــو
*****************************
امشب نگفتم راز دل با شعرهایم
بغض گلویم را شکسته، های هایم
گریه! امانم می دهی تا من بگویم؟
جز غم نمانده مرهمی دیگر برایم
شاید دگر فرصت نیابم تا بگویم
از درد عشق و ناله های بی صدایم
ای کاش امشب نی لبک هم گریه می کرد
بر زخم های چاک چاک و بی دوایم
با من بمان ای بهترین شاید که فردا
در کوچه ها دیگر نماند جای پایم
امشب دلم را دست دریا می سپارم
باشد، خداحافظ غریــب آشنایـــــــم
حالتون خوبه؟
امیدوارم هرجا که هستین شاد و سالم و سرحال باشین و همیشه لباتون پر از خنده باشه
راستش من آمار گرفتم، دیدم دوستای من خیلی بیشتر از دشمنهام هستن
من واقعا از لطفی که دوستان نسبت به من داشتن ممنونم
به کوری چشم حسودا خیلی کار کردم
اینکه اول از همه اومدم بخش نظردهی رو فعال کردم
دوم اینکه میخوام اونا آمار وبلاگمو ببینن و چشاشون از حدقه بزنه بیرون
مگه اینطور نیست؟
از همتون ممنونم
دلخوشم به این شاید روزی،
قصه شکست دلم
چاله صداقت از پیش پای دیگری بردارد
زمین و آسمان از دورغ انباشته است
و راستی!!
چیزی است در حد حماقت
دلم به مِهر و دستم به صداقت آلوده است
******************************
دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که میدانی
صدای غربت من را از احساسم تو میخوانی
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
***************************************
بیا
بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
در ازدحام بی کسی
فریاد زنم ......
خدایـــــــــــــــــــــا!!
جانم بر لب آمد از این همه ملامت
اما سکوت من دوباره در ازدحام بی کسی باشد حدیث دیگری
و سکوتم چون فریاد.......
**************************************
پشت دیوار سکوت
مرغ زنگاری شب بیدار است
و به آواز بلند
قصه کوچ مرا می خواند
فرصتی نیست مرا
که به تنهایی خود گریه کنم
راه بس تاریکست...
کاش می دانستم
که در این راه دراز
مرغ اندیشه من خواهد مرد
دیگر امیدی نیست
آه باید کوچید
باید از زندگی و هر آنچه درآنست گذشت
ای همه مهر و وفا
فرصتی نیست مرا
که به تنهایی خود گریه کنم...
سلام دوستان عزیز
من اولا ازتون تشکر میکنم به خاطر نظراتتون
و از همه
همه اونایی که سراغمو گرفتن تشکر میکنم
این چند روز سرم بدجوری شلوغ بود.
ولی
ولی از دست خیلی هاتون ناراحتم
خودشون میدونن کیان...
شماها ( نه همتون) اگه نظر دادین لطف کردین
ولی
نمیدونم واقعا چی بگم؟
یکی میگه ما اینجا نمیتونیم واست کاری بکنیم
یکی دیگه میگه خواستی با این مطلبا آمار وبلاگت بره بالا
یکی به صراحت بهم گفت خاک تو سرت!
و خیلی چیزای دیگه
صب کن ببینم
فکر کردین این وبلاگو برا خاطر چی نوشتم؟
آمار وبلاگ دیگه چیه؟
اگه کم و زیاد باشه مثلا میخواد چی بشه؟؟؟
جایزه بدن؟؟؟؟؟
اون جایزه بخوره تو سرم اگه برا خاطر این چیزا مینوسیم
مگه من از شما خواستم برام کاری انجام بدین؟
مگه من از شما خواستم از اونور سیستم بهم کمک کنین؟
یعنی کسی این حرفا رو بزنه این معنیا رو داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا حالا اگه این حرف و که "به هیچکس اعتماد نکن" رو فقط قبول داشتم
الان دیگه بهش ایمان اوردم
اصلا حتی نباید به خودم هم اعتماد کنم
نباید حرف دلم و اینجا میزدم که آخرش چی بهت بگن
۶ساله که این حرف تو دلم سنگینی میکنه
اگه این دله کوفتی یه کم دیگه طاقت میاورد شاید این چیزا رو نمیشنید
به خدا بدجوری دلم شکست
چی فکر میکردم چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از همون اولش هم از گفتن این چیزا ترس داشتم
نگو به خاطر اینا بود
واقعااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ممنونمممممممممممممممممم
اصلا از این به بعد نمیخوام کسی لطف کنه و نظر بده
اصلا نمیخوام کسی بیاد و وبلاگمو بخونه
اصلا به هیچ کس نمیگم که آپم
مگه من محتاج نظرات شمام
نظر شما لطف شماست
ولی بعضی لطفا رو نکنی بیشترین لطفو در حقش کردی
همه اونایی که وبلاگمو لینک کردن حذف کنن
دیگه نمیخام باهاتون باشم
با هیشکییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
از اون دوسه نفری هم که خودشون میدونن کیان معذرت میخوام
ولی دیگه نمیخوام
بای
********************************
در سرزمین غربت مردن چه سود دارد
با مردمان بی دل گفتن چه سود دارد
با آسمان خسته، با ابر دلشکسته
با درد ریشه بستن، رستن چه سود دارد
بودم به عشق یاران، عمری در این بیابان
وقتی که دلبری نیست، ماندن چه سود دارد
سلام عزيزان
ممنونم
واقعا ممنونم که وبلاگ و خوندين و نظر دادين
ممنون از راه حلهاتون
يکي عصبي شده و ميگه چرا به خانواده ات نگفتي
يکي ميگه دعات ميکنم
يکي با ملايمت ميگه خانواده رو در جريان بذار
يکي ميگه تنها نيستي
.
.
.
واقعا ممنون
ولي....
ولي....
ولي نميشه
نمیتونم
چون جرأتشو ندارم
بخدا سخته
از دست من این ظلم برنمیاد
آخه جای من نیستین
آخه پدر مادرم و که نمیشناسین
روش خوبيه که خودت و ميزنيي به اون راه و انگار چيزي نشده و با عصبانيت ميگي چرا به کسي نگفتم
آره
روش خوبيه
منم از اين روش استفاده کردم
منتها برا ديگران
فکر ميکردم جواب ميده، ولي نه تنها جواب نميده بلکه نتيجه معکوسي داره
اينطوري ميدونين چي فکر ميکنم؟
اينطوري فکر ميکنم شماها اصلا انگار صداي منو نميشنوين
داد و بيداد ميکنم و شما انگار نه انگار
يا اگه هم کسي صدامو بشنوه انگار زبون منو متوجه نميشه و اين همه داد و بيداد بي فايده است
نميخوام پشيمونتون کنم از اينکه بهم نظر دادين
نه!
واقعا ممنون که شنونده حرفام بودین و پيشنهادهايي بهم دادين
يه نصيحت از من حقير به شما بزرگواران!
قدر سلامتيتونو بدونين
با هيچي نميشه عوضش کرد
بعضي وقتها فکر ميکنم، کسي که سالم باشه چه حسي داره
ميگم خوش به حالش
حتما حتما خيلي احساس خوبي داره
از وقتي چشم و گوشم و باز کردم خودمو تو اين منجلاب ديدم و فکر ميکنم چقـــــــــــــــــــــــدر فاصله هست بين من و شماها....
آره اون بالا خدا هست که هيچوقت تنهام نميذاره
ولي بيشتر از اونکه فکرشو بکنين ازش کمک خواستم ولي...
شب ميلاد امام رضا ع خواب امام رضا رو ديدم
اصلا نميدونم چرا امام رضا
تو خواب ديدم که دارم از درد سرطان ناله ميکنم
به يکي التماس ميکردم که به منم دعا کنه
ولي اون بهم گفت اگه از خودش بخواي حاجتتو بهت ميده
اونقدر گريه کردم که ديدم بالا سرم نشسته
شوکه شدم
نتونستم حرف بزنم ولي از چشمام التماسمو خوند
نميدونم باور ميکنين يا نه؟
يهو يه نيروي عجيبي بهم داد
طوري که در بيداري دست و پا ميزدم و داد و بيداد ميکردم
ولي ميدونين چي شد؟
بهم گفت ايمانت خيلي ضعيفه
امام ميخواست شفام بده
ولي....
خودمو هزار بار نفرين کردم
از اون به بعد حس عجيبي به امام رضا پيدا کردم
تو دانشگاه يه مسابقه برگزار شد که جايزه اش سفر به مشهد مقدس بود
نيت کردم
نيت کردم اگه امام رضا بطلبه بايد حاجتمو بده وگرنه نميخوام برنده شم
تو مسابقه شرکت کردم
اسمم و رو برد زده بودن
"...اسامي برندگان"
بخدا باورم نميشد
رفتم
رفتم ولي دست خالي برگشتم
باز خودمو هزار بار نفرين کردم
آخه تو که لياقت نداشتي برا چي خودتو به اين در و اون در ميزني
شما بگين
من اصلا برا چي به دنيا اومدم؟
براي چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي؟
خيري از اين دنيا نديدم
اون دنيامم که ماشا...
فکر نکنم بتوني خودتو بذاري جاي من
درکم مي کني؟
خنده بر لب ميزنم تا کس نداند راز من
ورنه اين دنيا که ما ديديم، خنديدن نداشت
امیدوارم حال تک تک شما خوب باشه و همیشه زیر سایه خداوند موفق و پیروز باشید
فکر میکنم امام حسین ع فرموده اند که:
"دو چیز است که تا از دستش ندهی قدرش را نمیدانی،
جوانی و سلامتی"
اگه خاطرتون باشه گفته بودم این وبلاگ زندگی نامه منه
حالا شما به سلیقه خودتون هرچی دوست دارین براش اسم بذارین
شاید اگه اسمشو بذارین داستان، براتون جالب باشه
هر داستانی یک نقطه ی اوجی داره که اگه این نقطه اوج نباشه داستان بی مزه میشه
حالا من میخوام نقطه اوج داستان زندگیمو تو این آپ براتون بگم
خواهشا نظرتونو راجب داستان بهم بگین
داستان از این قراره:
که نور چشم مامان و جیگر گوشه بابا هستم خدارو شکر
یادمه چند سال پیش یه کفشی خریده بودم که پامو میزد
پاشنه پام تاول زده بود
یه چسب زخم زدم رو تاول که کفش پامو نزنه
وای خدا
بابا که متوجه این چسب زخم شد انگار بهش خبر مرگ عزیزترین کسشو داده بودن
به زور خودشو کنترل کرد
حالا ببینین وقتی پدر با یه چسب زخم که حالا اگه راست راستی زخم بوده باشه اندازه اش از چسب که بزرگتر نمیشه به این حال میفته
حالا ببینین چی به سرش میاد اگه...
در 14-15 سالگی متوجه یه چیز عجیبی شدم
منحرف نشینااا
حالا فکر میکنین چیه؟
هیچی
ولی نمی دونستم چیه؟
یک سال بعد ملتفت شدم
بله بچه های عزیز
این جیگر گوشه بابا سرطان داره
ولی نترسیناااا
واگیردار نیست
بدخیم هم نیست
ولی نمیدونه باید چیکار کنه؟
مطمئنا اگه به اون مامان و بابا بگه خدای نکرده خدای نکرده سکته میکنن
100% مطمئنم
حالا درد این رازداری 4ساله که بغض شده تو گلوم
به کسی نگفتم
به کسی نگفتم که من دارم جلو چششون پرپر میشم
اگه به دوست صمیمیم بگم یا خطا میکنه و میره به مامان بابا میگه
یا فقط میخواد دل بسوزونه که بیزارم از دلسوزی
باور میکنین هر شب بخاطرش گریه میکنم؟
اینکه زمان به سرعت میگذره و من نمیدونم باید چیکار کنم
حالا شما!
بهم حق نمیدین؟
حق نمیدین دلم بشکنه؟
حق نمیدین اینقد غمگین باشم؟
حق نمیدین دیوونه شم؟
حق میدین یا نه؟
راز دل با کس نگفتم چون ندارم مرحمی
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم
*******************************
چنان دل کندم از دنیا، که شکلم شکل تنهایی است
ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست
مرا در اوج میخواهی، تماشــــــا کن تماشـــــــا
دروغ این بودم از دیروز، مرا امروز کن حاشا
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال من
همه از من گریزانند، تو هم بگذر از این تنها
گـــــره افتاده در کارم، به خــــود کرده گرفتـــــارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم؟
**********************************
دیرگاهی است که تنها شده ام
قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است
باز هم قسمت غمها شده ام
دگر آئینه ز من بی خبر است
که اسیر شب یلدا شده ام
من که بی تاب شقایق بودم
همدم سردی یخها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید
تا نبینم که چه تنها شده ام
تا نبینم که چه تنها شده ام.................
سلام
نماز روزه تون قبول باشه.
شاید این شبها و این ایام فرصت خوبی بود تا ما خودمونو اصلاح کنیم.رفتارمون، اعمالمون، افکارمون...
خوش به حال اونایی که این فرصتو غنیمت شمردنو استفاده بردن.
ولی من خوشحالم که امسال هم شاهد این شبهای عزیز بودم
ولی وقتی فکر میکنم که نکنه این فرصت برام آخرین فرصت باشه و ماه رمضان و شبهای قدر سال بعد بیاد و من نباشم، آتیش میگیرم. دلم اونموقع به حال خودم و کسایی که هستن و نمیدونن چه ماه و روزهای عزیزیه میسوزه
اصلا شماها به این فکر کردین؟
تو این چندسال عمرمون همش چند بار احیا کردیم . و نگران این باشیم که شاید سال بعد اینجا نباشیم؟
خوش به حال اونایی که احیا کردن و با دست پر برگشتن
ولی من چی؟
نه لیاقت شب زنده داری و دارم نه لیاقت حاجت گرفتن و و نه حتی لیاقت موندن برا سال بعد که شاید شاید اونموقع لایق باشم
و همه این بی لیاقتیها به خاطر اینه که از چشم صاحبمون افتادیم
اگه ما برای ایشون عزیز بودیم قبل از اینکه لب تر کنیم همه حاجتامونو میداد
ولی حتی لیاقت اینم نداریم که پذیرای ما باشه
آخه دیدم چه بدترین و کثیفترین آدمایی از این رو به اون رو شدن.وقتی میبینیش انگار چندین صد هزار ساله که عاشقش بوده و همش نگرانه که نکنه اون بیاد و من نباشم و اگه اینجا بودم نکنه منو قبول نکنه
واقعا خوش به حالشون
کاش در این رمضان لایق دیدار شوم
سحری با نظر لطف تو بیدار شوم
کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان
تا که همسفره تو لحظه افطار شوم
ولی خوب من گناهام خیلی خیلی زیاده ولی به اندازه اونا بد و کثیف نیستم
اصلا انگار من نباید میومدم
اومدم و برا خودم گناه جمع کردم
حتی خدا توفیق توبه رو ازم گرفته
پر من باز ولی رفته ز یادم پرواز
من که پرواز ندانم چه کنم با پر باز؟
ولی ازتون می خوام که همه باهم در این مراسمها شرکت کنیم و برا حال همدیگه دعا کنیم
ولی ازتون میخوام یه قول بهم بدین
اگه ایشالا سال بعد احیا کردین برا منم دعا کنین
دعا برا هردو دنیا لازمه
اینجا یه جور به دعا احتیاج داریم اونجام یه جور دیگه
اگر باران چشمانت فرو ریخت در این شبها، کویر قلب ما را هم دعا کن
التماس دعا
امیدوارم هرجا که هستین شاد و سالم و سرحال باشین و هر از گاهی یادی از منو وبلاگم بکنین
بهم گفتن چرا آپ نمیکنی؟
راستش خیلی برام سخته
خیلی برام سخته که اون چیزی و که میخوام بنویسم و نمیتونم:
اصلا وبلاگو بخاطر همین ساختم
نمیدونم چی میشه؟
****************************
زندگي من مثل پياز است که هر برگش را ورق بزني اشکتو در مي ياره
******************************
به دریا شکوه بردم از شب قبل
از این عمری که تلخ تلخ بگذشت
به هر موجی که میگفتم غم خویش
سری میزد به سنگ و بازمیگشت
********************************
من به این مهر سکوت
من به این تاریکی
من به فرسودگی ذهن خودم معترضم!
که چرا
شوق آغاز مرا
و منی چو من را
ز خودم دزدیدند؟
به کجا برگردم؟
حق برگشتن را
زتنم دزدیدند...
سفر آینه هم رنگی نیست
خواب رنگین مرا دزدیدند...
سلام
من واقعا از همه شما ممنونم که به این سوالم جواب دادین
جوابهای جورواجور..طرز فکرهای متفاوت...
ولی میخوام باز بدونم
شاید نظرتون عوض شده باشه
بازم منتظر نظرات دلگرم شما هستم
ممنونم
*******************************
من از دیار فاجعه میگویم، از سرزمین قحط عدالت
جایی که نیک و بد همه باهم افتاده در کمند حقارت
جایی که میچشیم دمادم طعم دروغ را و خیانت را
وانگاه ناگزیر به تلخی سر می کشیم جام ندامت را
من از دیار حادثه میگویم،از سرزمین قحط محبت
جایی که مُرده مردی و، گرم است بازار خودفروشی و خفت
جایی که بره ها نه ز گرگان، از میش های گله گریزان
جایی که گرگها نه ز چوپان، از گرگ پیر بیشه هراسان
آیا شود شویم چو شیران غرنده و، چون سیل خروشان
وانگاه در کمال مروت، پایان دهیم بر غم و حرمان...؟
ولی این سوالم اصلا مسخره نیست
سوالم اینه:
اگه بدونین فقط برای یه چند ماهی مهمون این دنیا هستین چیکار میکنین؟
فقط برای چند ماه؟
سوالم جدیه
میخوام بدونم اگه این اتفاق براتون بیوفته چیکار میکنین.
برام مهمه
بگین تا بگم....
ممنونم
فکر کنم منظورم و خوب نرسوندم
شما آقا اشکان!
منظور از يه مرد هيکل گنده و يه دختر بچه اينا نبود که شما متوجه شدين
شايد من خوب نگفتم
همه ميدونن يه دختر خييلي ضعيفتر از يه پسره چه برسه به يه مرد
منظورم صبر و تحمل بود
ولي مهم نيست
سوال مسخره اي بود
ولي ميخواستم يه پيش زمينه اي داشته باشم برا ادامه حرفام.
کم کم ميخوام شروع کنم
شروع به نوشتن چيزي که يک عمر تو سينه ام حفظش کردم و فکر کنم ديگه وقتشه
ولي نميدونم کار درستيه يا نه؟
شک دارم
ولي بسم ا... مينويسم
شايد برا شروع اين متنها مقدمه خوبي باشه
ان شاءا...
*********************
قلم فهميد اندوه دلم را
به کاغذ گفت آخر مشکلم را
زبس بر حال زارم گريه کردند
به دريا غرقه ديدم ساحلم را
*********************
راز دل با کس نگفتم چون ندارم مرهمي
هر که را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگويد با کسي
عاقبت ورد زبان ماهي دريا شدم
***********************
اعتماد؟؟
وقتي دستانم از اعتماد تهي است،
چه فرقي ميکند که بگويم اينجا زمستان است يا بهار؟
سرد است از تکرار نبودن اعتماد
وقتي گوشهايم ايمان نمي آورند به کلام،
بيهوده برايم واژه هاي دلفريب ميچيني
من از گور بي اعتمادي برخاسته ام
دستهاي اعتماد در سيلاب دروغ و خيانت مرده اند.
نگاهم که ميکني فرهنگ لغت ميشود يک کلمه... "عبث"
اينجا تداوم خالي بودن از اعتماد است، سرد است...
بر هيچ از واژه ها جمله مي بافي
چرخهاي اعتماد دير زماني است که ديگر نمي چرخد...
اونطور که من شنیدم میگن هیچ اتفاقی بی حکمت نیست. درسته؟
فقط به همین جمله امید دارم.فقط.
میخام به یه سوال من جواب بدین
خواهشا...آخه خیلی برام مهمه.
یه پیراهن در نظر بگیرین اندازه یه فرش ۲ در ۳
یه پیراهن سفید مردونه
بعد میگن که اینو چند نفر باید بپوشن
فرق نمیکنه کی باشه...مرد باشه زن باشه بچه، پیر یا جوون....
من وقتی فکر میکنم میبینم اگه یه مرد هیکل گنده اگه بخواد این پیرهنو بپوشه، اول توش گم میشه ولی زود سعی میکنه آستین و یقه شو پیدا کنه...خلاصه یه جور اینو تنش میکنه هرچند پیرهن به تنش زار بزنه ولی تونسته بپوشه وببینه چقد براش بزرگه....
ولی اگه پیرهنو به یه دختر بچه بدن که بپوشه احساس میکنه توش داره خفه میشه، نه میتونه آستین پیدا کنه نه یقه که سرشو بیاره بیرون و نفس بکشه آخرسر چی میشه؟؟؟ معلومه خفه میشه یا از خفگی میمیره یا از ترس...خلاصه میمیره
حالا خودتون بگین.. این انصافه؟؟؟ که این دختره فقطو فقط به خاطر اینکه پیرهن براش خیلی بزرگ بوده بمیره...
انصافه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یا باید مثل من اون جمله اولو آویزه گوشتون بکنینو بگین حکمت بوده؟؟؟
میخوام جواب بشنوم؟؟
لطفا....
من واقعا جا داره از آقای اشکان تشکر کنم که تو ساخت این وبلاگ خیلی کمکم کردند
وهمه شماها که از طرف ایشون اومدین و به وبلاگم سر زدین
منو با نظراتتون همراهیم کنین
ممنونم
*********************
ای شمع آهسته بسوز که شب دراز است
ای اشک آهسته بریز که غم زیاد است
********************
این متنو یکی میخواد به من بگه ولی من به شماها میگم:
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی، اما حال که به آن دعوت شده ای تا میتوانی زیبا برقص...
*******************
شاید بزرگترین گناهم این بود که به این دنیا اومدم که ...
انگار محسن یگانه کلمه به کلمه این شعرو برا من خونده، کلمه به کلمه...
جور یک بی احتیاطی
این قصاص یه گناهه
زندگیت هرچی که بوده
بعد این شوم و سیاهه
بعد این کرکس مرگ و
بالای سرت میبینی
زنده ای اما میپوسی
چشم براه مرگ میشینی
بعد این خود خزونی
آرزوت میشه بمونی
جوونیت رفته به باد و
حالا قدرشو میدونی
ذره ذره پا میگیری
زیر پوست و استخونت
تا که از غصه میمیری
یا تو انتفاء میپوسی
آخرش یه روزی با اشک
پنجه مرگ و میگیری
همه دورو بریات باز میشن ازت فراری
آرزو به دل میمونی
حسرت یه دست یاری...
امیدوارم خوب و سالم و سلامت باشین و نماز و روزه هاتون مورد قبول حقتعالی و من غمزده و امثال منو سر سفره های افطار از دعای خیرتون بهره مند کنین
نمیدونم اسم این وبلاگو چی باید گذاشت: زندگینامه، غمنامه، غمسرا، غمکده، دفتر خاطرات، داستان جالب یا کسل کننده، نوشته مسخره یا ....
اینو شما باید بگین و تا یه جا که وبلاگ پیش رفت بگین اسم این وبلاگو چی باید گذاشت
ولی هرچی که هست ماجرایی که به من گذشته و میشه گفت دفتر خاطراتمه
عشقولانه نیست بگم طرف نامردی کرده و من و تنها گذاشته و رفته و...
نه!
امیدوارم با نظراتتون همراهیم کنین
امیدوارم اولین پُستم با موضوع رمضان بد نباشه
بسمه ا...
***********************
کوله بارت بر بند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد
که به مقصد برسیم
بشناسیم خدا
و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم
میشود آسان رفت
میشود کاری کرد که رضا باشد او
ای سبکبال!
در این راه شگرف
در دعای سحرت
در مناجات خدایی شدنت
هرگز از یاد نبر
من جامانده بسی محتاجم...

